محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
913
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
نهادند ، و عدىّ بن ارطاة را به نزديك يزيد آوردند . چون فراز آمد ، به نزديك يزيد بيستاد و همى خنديد . يزيد گفت : و الله كه واجب آن بودى كه ترا دو چيز از اين خنده بازداشتى : يكى گريختن از حرب و دست دادنت چون زنان ، و ديگر آنكه ترا پيش من آوردند چون بندهء گريزنده كه در پيش خداوند آرند ، و با من عهد و ميثاقى ترا نيست تا چون گردنت بزنم . عدى گفت : اما چون تو بر من قدرت يافتى و من همى دانم كه از زندگانى من با آن تو پيوسته است و ترا به هلاك كردن من بگيرند ، و تو آن سپاه خداى را كه به مغرب ديده اى و دانسته كه خداى عزّ و جلّ ايشان را چگونه نصرت كرد به هر جايگاهى بر آن كسانى كه بر ايشان غدر كردند ، تو اكنون تدارك اين فتنه انگيختن بكن پيش از آنكه درياى موجها به تو باز زند ، و آنگاه اقالت خواهى و نيابى و پشيمان شوى و سودى ندارد . يزيد گفت : آنچه گفتى زندگانى تو با زندگانى من پيوسته است خداى عزّ و جلّ مرا چندان زندگانى مدهاد كه مرغى سر در آب زند اگر زنده ماندن من از زندگانى تو خواهد بودن ، و امّا آنچه گفتى مرا به خون تو بگيرند ، و الله كه اگر ده هزار مرد از شاميان به دست من اندر بودندى ، من همه را يك روز بكشتمى بر يك جاى ، خلاف كردن ايشان سختتر و هولناكتر اندر دلهاشان از كشتن ده هزار . پس اگر خواستمى كه خون ايشان مرا بخشد و من حكم كنم به بيت المال ايشان اندر و مملكتشان اندر و به هر مرادى كه مرا بودى ، من از ايشان بيافتمى ، پس دست از حربشان كوتاه كردمى . و اين خبر تو چون بديشان رسد ، ايشان ترا به ياد نيارند ، و كمترين شغلى آن شغل باشد . اما آنكه گفتى تدارك آن بكن ، من ترا به مستشار گرفتم ؟ ! و تو به نزديك من ناصح نه اى و دوست نه اى ! پس بفرمود تا او را به زندان كردند . چون ببردند ، بفرمود تاش بازآوردند . گفت : يا عدى ، بازداشتن من ترا از بهر آن است كه تو برادران مرا بازداشتى و كار بر ايشان سخت گرفتى ، و ترا خواهش كردم كه كار ايشان آسانتر كن . پس عدى را به زندان بردند ، و عدى بدين سخن بر جان خويش ايمن شد و هر كه را ديدى اندر زندان اين سخن بگفتى . و چون يزيد بن مهلَّب بصره را بگرفت ،